خیلی خیلی دلم می خواهد و مشتاقم که موهایم را رنگ کنم...رنگ های متنوع و خووووش رنگ و زیبا... اما متأسفانه رنگ های خاصی که من دوست دارم و دنبالشان هستم، چه رنگ های عادی باشند چه شامپو رنگ، فقط روی دکلره رنگشان اثر می کند و خوب رنگ و دکلره هم باعث می شود موها زود سفید شوند، هم زود بپوسند و بی کیفیت شوند، و هم حالا حالاها نمی توانی موی اصلی خودت را به دست آوری و تا مدت ها مویت دو رنگ خواهد بود(وقتی موهای اصلی ات در می آیند) و اگر بخواهی موهایت بلند باشد باید مدت ها صبر کنی تا بالأخره مجبور شوی موهای رنگ شده را کوتاه کنی و موهایت دوباره یک دست بشوند موهای اصلی خودت،که این امر، خیییییلی طول می کشد، خییییییلی. و این دو موردند که مرا عاجز کرده اند از رنگ کردن موهایم. دلم می خواست روی همه ی مویم حنا بگذارم. وااااای... چه قدر زیبا می شود مو... فوق العاده است این رنگ... یاد موهای مادر بزرگم افتادم که با حنا و مدل کوتاه، چه قدددددر در عکس فوق العاده بود و دل مرا مثل پرنده، پراند از جایش و برد... دلبری تمام عیار شده جانان... عاشق موی نارنجی هستم، با صورتی کمی لک دار... خیلی زیباست... ولی حنا طبق گفته ها، هیچ جوره نمی رود رنگش... افسوس و آه... دلم می خواست موهایم را آبی روشن و صدفی، مرواریدی، شرابی ِ انگوری(شرابی بادمجانی داریم و انگوری، که شرابی بادمجانی بنفش می شود و شرابی انگوری، درست رنگ شراب قرمز... که من جان می دهم برای این رنگ...) ،طوسی روشن، فیلی، زیتونی(وااااای زیتونیییییی... خدا که من عاااااشق این رنگم... عشق است. فقط خدا می داند این رنگ ناب، چه قددددر به من می آید. خودم عاشق خودم می شوم وقتی این رنگ با من است... زیبایی ام خودم را می کشد)، و این جور رنگ های فوق العاده خاص و خوش رنگ و زیبا می کردم، اما افسوس و آه، نمی توانم... و رنگ سرخ ِتیره... وااااای... الآن جان می دهم. این رنگ که در کل مرا می کشد ولی دیوانه می شوم اگر رنگ موهایم را بکنم سرخ ِتیره... خدا... چند وقت پیش مطلب کوتاهی در مورد مو قرمزها خواندم و عکسی که بود، رنگ موهای آن شخص، مرا کششششت... فوق العاده و ماوراییست این رنگ... قرمز و نارنجی و زرد آتشین هم زیباست... دیگر با موهای این رنگی می شوم خود ِخود ِ پاییز جااان... مثلا موهایی با رنگ گرم(رنگ های پاییزی، مثل سرخ و نارنجی و زرد آتشین) ، ابروها و مژه های قهوه ای روشن، چشمان قهوه ای، پوست گندمی، رژ لب سررررخ تییییره، گونه های سرخ، پشت پلک ها سرخ، لبه ی پایین چشم سرخ، و یک پیراهن ِبلند ِ باشکوه با رنگ های پاییزی مثل سرخ و نارنجی و زرد آتشین، لاک های سرخ تیره بر ناخن های دست و پا... واااای... من می توانم برای این تصویر ذهنی، بمیرم، پرپر شوم... نمی دانم... واقعا نمی دانم چه کنم... شاید روزی بالأخره تصمیمم را گرفتم، عزمم را جزم کردم، و این تصویر ذهنی را، به واقعیتی مجسم تبدیل کردم... ان شاء الله... فعلا واقعا هیچ نمی دانم. معبود ِجانم داناترین است. تنها اوست که همه چیز را، حقیقتا می داند. پس، الله اعلم... تا چه پیش آید...
برچسب: پاییزی,
نویسنده: غزل رادمنش