مدت زمان قابل توجهیست که پاییز را حس می کنم... آمده سراغم و حسش رهایم نمی کند. فکر می کنم شاید سه هفته ای باشد که دیگر اصلا، به هیچ وجه، ذره ای حس تابستان درونم نیست، در حالی که قبلش، این طور نبودم و واقعا در هر فصلی، حس همان فصل را دارم. فقط پاییز است که زودتر حسش سراغم آمده. من نرفته ام سراغش، اوست که در تمام وجودم رخنه کرده و اصلا از من قابل جدایی نیست آن چنان در تار و پودم پیچیده. حس عجیبی دارم که مطمئنم، مطمئنم هیچ کس جز من در تمام جهان و تاریخ، تجربه اش نکرده، نمی کند، و نخواهد کرد. هوا گرم ِگرم بود ولی من مدام در خانه می گفتم حس خنکی و پاییز را حس می کنم و کسی درکم نمی کرد. تا این که چند روز پیش، پدر گفت سردش شده و من فهمیدم چه قدر حس ها را زودتر از بقیه حس می کنم. مدت هاست خنکی و جنس پاییز را حس می کنم، بیش تر و در اصل، وقتی خانه هستم این گونه ام. کولر را روشن می کنیم، یخ می زنم و خاموش می کنیم، عرق می ریزم. تعادل ندارد دمای بدنم. ولی خاموش باشد کولر، راحت ترم تا روشن باشد. با وجود این که کولر خاموش بود، پیچیده بودم زیر پتوی گلبافت مخملی، که مردم زمستان می اندازند روی خودشان و من تمام فصول، حتی در اوج گرما، با آن می خوابیدم. سنگینی اش را لازم داشتم که خوابم ببرد. در طی این مدت، یک دفعه که شب، گریه کردم، واقعاااا یک دفعه حس کردم پاییز است. کاملا پاییز است و دارد باران می بارد. حسش داشت مرا دیوانه می کرد، چون چیزی را که نبود، داشتم این قدر واقعی و کامل حس می کردم. بعد همان موقع در اثر دگرگونی هایی در حال و احوالم، فهمیدم که من خود ِپاییزم و حالا که دارم گریه می کنم و در بینی ام حالت کیپ شدن ایجاد شده و باعث می شود نفسم حالت گرفته داشته باشد، دقیقا پاییز است که دارد باران می بارد و هوای گرفته ای دارد. باورتان می شود؟ این ها تلقین نیست هاااا. اصلا نیست. این ها الهاماتی پشت سر هم است که در وجود من نازل می شوند.
بعد، کمی بی قرار و آشفته شده ام. نمی فهمم مشکلم چیست. بی قرارم. سردم است. کمی گیج و منگم. انگار اتفاقی دارد می افتد که من زودتر از همه دارم وقوعش را حس می کنم و این، خیلی سنگین است.و یا، انگار اتفاقی دارد در من می افتد، دگرگونی ای. خلاصه که حالم زیاد خوب نیست،البته نه به عنوان گلایه، که الحمدلله فی کل حال؛فقط به خاطر این حال و هوای عجیب و غریب است که می گویم. می دانید، کسی چه می داند که سه فصل، نه ماه، انتظار کشیدن برای رسیدن پاییز یعنی چه. کسی چه می فهمد حتی در اوج شلوغی ها و داغی هوا، پاییز را فراموش نکردن و با همه ی جان، انتظارش را کشیدن یعنی چه. کسی چه می فهمد یعنی چه، کسی از روز اول پاییز، غم تمام شدنش را دارد و هر روز را با غم این که به زودی تمام خواهد شد سپری کند. کسی چه می فهمد یعنی چه که در خود فصل پاییز، بیش از هر زمان دیگری بی تاب و بی قرارش باشی و دلتنگ و عاشقش. کسی چه می فهمد چه می کشی وقتی می بینی پاییزی که عمری در انتظارش بودی(وقتی در انتظارش، یک لحظه برایت طولانی است، پس نه ماه، سه فصل، می شود یک عمر...) ، لحظه لحظه دارد رو به اتمام می رود، و تو هیچ کاری برای نگه داشتنش از دستت برنمی آید یعنی چه. کسی چه می فهمد چه غم و درد و دلتنگی ای می کشی برای پاییز جانت. کسی چه می فهمد که این چنین دیوانه ی پاییز باشی و بعد در وحشتناک ترین حالت، متولد پاییز هم باشی و بعد جنون انگیزتر از آن، متولد ماه اصلی این فصل، ماه شاخص و منحصر بفرد این فصل، ماهی که همه ی آدم ها چه به زبان بیاورند چه نیاوردند، آرزویشان بود در آن متولد شده باشند، یعنی ماه ِآبان ِجان، یعنی ماه عقرب، یعنی scorpion، یعنی scorpio، یعنی چه و چه حال عجیب و غریبی دارد... می دانی... وقتی این چنین با پاییز عجین باشی، متولدش باشی، متولد ماه شاخص و اصلی اش باشی، سه فصل و تمام عمر، منتظرش باشی، دلتنگش باشی، عاشقش باشی، دیوانه اش باشی، و مهم تر از همه، پاییز را عمیقا و با همه ی جانت بفهمی، بفهمی حقیقتا و واقعا پاییز چیست و چه می خواهد بگوید، این کاملا طبیعیت که تو خود، پاییز خواهی شد، که تو خود، پاییز خواهی بود. در تمام فصول، در تمام سال، و همیشه... و پاییز، راز است. رازی که هرگز شناخته نخواهد شد، مگر شااااااااید توسط کسی که واقعا کوله ای بر پشتش بیندازد، پوتین های محکم بپوشد، لباس مجهز بپوشد، خودش را کاملا مهیا کند، عزم را راسخ، و بخواهد ریسک کند، در حالی که آماده شده و کلی راه را آمده، برسد در ابتدای یک جنگل انبوه که وسعت و انتها و درونش و هیچ چیزش مشخص نیست، فقط در تمام این جنگل پاییز است، برگ ها سرخ و نارنجی و زرد و آتشینند، سکوتی مطلق حاکم است، پرندگانی در بالای آن در حال پرواز و فرود دیده می شوند، و تو باید آن قدر بخواهی، که با دیدن چنین صحنه ای که نشان می دهد معلوم نیست چه چیزهایی در انتظارت است، به چهره ات حالتی جدی و قاطع بدهی، تصمیم قطعی ات را بگیری، عزمت را راسخ کنی، دل را بزنی به دریا، و با کنجکاوی و عطشی فوق العاده شدید، بروی کمی جلوتر تا دقیقا برسی به آغاز جنگل، و بعد، با هیجان و استرس، پایت را داخل بگذاری، کم کم و با احتیاط و کنجکاوی، در حالی که دور و برت را با تعجب نگاه می کنی، قدم های بعدی ات را برداری و آغاز کنی، برای ورود به عظمتی ناشناخته، که اصلا و ابدا معلوم و مشخص نیست که چه خواهد شد، چه پیش خواهد آمد،و چه چیزهایی در انتظارت است، و سرانجامت، چه خواهد شد... و این، خیییییلی خواستن می خواهد. خیلی...
برای شناختن این عظمت بکر ِمرموز و کمی خوفناک و دلهره آور، راهی جز این، نیست...
فقط "او"ست که پاییز را، تا ریزترین ذراتش، می شناسد...
فقط،"او"ست...
دست هایم، یخ کرده اند...