خرید بک لینک
در سریال "قهوه ی تلخ"، افراد اگر از قهوه ی خاصی می نوشیدند، در زمان و مکان و در واقع تاریخ، سفر می کردند و جا به جا می شدند، بی اختیار خودشان. اتفاقی ناگهانی. قهوه ای چشم بعضی افراد ِ بسیااااار نادر و خاص هم، می تواند همین باشد. می شود به چشم هایشان نگاه کرد، و اگر در این نگاه کردن عمیق شویم و هی بخواهیم بیشتر عمیق بشویم، ناگهان خواهیم دید که در تاریخ سفر کرده ایم و در جهان و زمان و مکانی دیگر خود را خواهیم یافت. این قهوه ای ِچشم ها، می تواند درست مثل همان قهوه ی خاص در آن سریال، عمل کند. همان طور که شاعر می گوید: ..."که حل شود در لیوان، دو چشم ِقهوه ایَت/که خلسه در شب من، وارد عمل بشود"... این سفر در تاریخ و جهان از طریق قهوه ای ِچشم افراد خاص هم، در شب خیلی خیلی عمیق تر و ملموس تر خواهد بود. خصوصا اگر در یک فضای کاملا تاریک و سیاه، رو به روی هم، پشت یک میز نشسته باشید، فقط یک شمع بلند میانتان روشن باشد، جوری که واضح ترین چیزی که می بینید در آن تاریک و روشنایی، چشم های شخص مورد نظر ِمقابلتان باشد، و بعد زل بزنید به قهوه ای ِچشم های آن فرد، هی عمیق تر شوید، تا جایی که یک دفعه خود را کاملا در جایی جز آن جا که هستید بیابید. انگار هیپنوتیزم می شوید. انگار رو به روی فال گیر و ستاره شناسی مرموز و بسیار ماهر و حرفه ای نشسته باشید و او بتواند ناگهان همه چیز ِشما را تغییر بدهد. آن قهوی ای ِچشم ها، مثل سِحر ِ یک فال گیر ِ بسیار کاربلد است گویا... همان قدر سحرآمیز، مرموز، مبهم، عمیق، و جادویی... و قهوه ی بسیار تلخ ِاین چشم های قهوه ای را اگر کسی شهامت به خرج دهد و تلخیشان را به جان بخرد و شروع کند به نوشیدنشان، هی تلخی ها بیش تر برایش تبدیل به شیرینی نابی همچو شراب طهور خواهند شد و قهوه ی تلخ کم کم می شود عسل و انگبین ِو شهد ِشیرین؛ گویا همان طور که باید در جهان فانی سختی ها و دشواری های جنگیدن با نفس اماره را به جان خریده باشی و تحمل کرده باشی، تا در سرای باقی به بهشت بروی و آن وقت یکی از پاداش هایت، نوشیدن از شراب ِطهوری خواهد بود که جان را به وجد و شور می آورد از طعم گوارا و نابش، برای رسیدن به شیرینی این چشم های قهوه ای ِ بسیار تلخ و چشیدن شیرینی شان هم ابتدا باید رنج و مشقت ِبه جان خریدن تلخی زهرگونه ی قهوه ی تلخشان را داشته باشی تا در نهایت، به آن شیرینی ِناب ِانتهایشان برسی، گویا که به دُرد برسی و ...

و مردمک ِسیاه برخی ِچشم های بسیار خاص، می تواند همچو "سیاهچاله" باشد؛ سیاهچاله ای که هر چیزی را به سرعت و شدت، و کااااملا به درون خود می کشد و ناپدید می کند، و حتی نور توان عبور از آن را ندارد و اسیر می شود. مردمک های سیاهی که همچو سیاهچاله ها، مرموز، مبهم، و حیرت انگیزند و قدرت کشش و جاذبه ی فوق العاده شدید و وحشتناکشان، امکان شناخت و بررسی دقیق آن ها و مطالعه ی درست و حسابی بر آن ها را، کاملا از بین برده است. آن قهوه ای حیرت انگیز و مرموز ِآن چشم های بسیار خاص، می تواند مردمک های سیاهی به سان ِ سیاهچاله را در دل خود داشته باشد...
مژه ها هم که هر کدام، همچو خنجرهایی بسیار بسیار باریک و تیز هستند با نوک های بسیار باریک تر و تیزتر که هر چیزی را خراش می دهند، پاره می کنند، و کاملا بی رحمانه غرق در خون می نمایند، بی هیچ احساس ترحم و غمی. کاملا خونسرد...
و پلک هایی که هر بار که بسته می شوند، جهان را در تاریکی مطلق ِوحستناکی فرو می برند و باز که می شوند، دوباره نور و رنگ و حیات را به جهان باز می گردانند... به قول شاعر: "شب از جایی شروع می شه/که تو چشماتو می بندی"...
و رگ ها و مویرگ های توی چشم، که به طرز خشن و بسیار جدی ای همه جا را پوشانده اند، در حکم محافظانی بسیار بسیار سخت گیرند که به شدت از حریم و امنیت این چشم ها، محافظت می کنند.
و وای که اگر اشکی از این چشم ها بیاید، هر قطره اش در حکم دریای عظیمی خواهد بود که برای غرق و نابود کردن کل جهان، کافیست...
بله، همه ی این هایی که گفتم، فقط در چشم های قهوه ای افرادی بسیااااار بسیار نادر وجود دارد، که چشم های آن ها را تبدیل به عالمی بسیار خاص و مرموز می کند و هر کسی نباید و نمی تواند ذره ای به آن ها نزدیک شود چه رسد که بخواهد در آن ها عمیق بشود،که در این صورت سرانجامی نامشخص و البته ترسناک خواهد داشت و مثل همان کسی که در یکی از پست ها گفتم باید خیلی جسارت داشته باشد برای رفتن به دل یک جنگل پاییزی و شاید شناختش، در این مورد هم یک شخص باید خییییلی بخواهد و دوست داشته باشد و عاشق باشد، تا تمام سختی های راه، در نظرش هیچ شوند و با جسارت تمام و عشقی بی نهایت، قدم در مسیری ناشناخته و ترسناک بگذارد و بیمی نداشته باشد، حتی از هلاکت و نابودی...
چشم هایی قهوه ای که گویا همچو شومینه ای چوبی ِقهوه ای، شعله ها و شراره ی نارنجی و دااااغ و سوزااان ِآتش را در خود دارند و گُر گرفته اند و درحال زبانه کشیدن هستند... گویا قهوه ای ِاین چشم ها، هم چوب های درختانند و هیزم، و هم خود، شعله ها و شراره های آتشند... حسابی می سوزند و شدیدا می سوزانند... و گویا آدم با دیدن این شعله های نارنجی و سرخ، و قهوه های ناب اما تلخ، یاد پاییز می افتد... پاییز ِزرد و نارنجی و سرخ و قهوه ای، که گویا چشمان زیبا و افسون کننده ی دختری زیباست، و می توان در عمق آن، غرق لذت، و محو زیبایی، و خوش بخت ترین شد... و این چشم های قهوه ای، و این چشم های پاییزی، چشم های من است...

گرچه اخیرا، عینا همه ی این ها را در چشمانی دیگر هم، یافته ام؛ چشمانی قهوه ای، که قهوه ایشان، قهوه ای بسیااااار بسیااااار ناب و البته بسیااار تلخ، اما به نابی عسل و انگبین، شیرین است، شعله ها و شراره های آتش در آن ها موج می زند و از آن ها زبانه می کشد، و کاملا، پاییزند... که می شود محوشان شد، که کاملا و عمیقا، محوشان می شوم و مات و غرق می شوم... قلب، قلب، وَ، قلب...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:35 توسط روباه ِ پاییز... |

برچسب: پاییز,چشمان,ِقهوه, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 16:14

صفحه بندی