در پاییز، طلبشان شکل می گیرد، هی افزون می شود، اوج می گیرد و آن قدر جانشان را بی تاب می کند تا می رساندشان به "عشق"... عاشق می شوند... سرخ می شوند... گر می گیرند... داغ می شوند و دیوانه... هی بیش تر می فهمند... هی درکشان از عشق و معشوق بیش تر می شود... هی بیش تر درک می کنند تا جایی که، به "معرفت" می رسند... پخته و عمیق می شوند... کمی از حرارت و داغی کاسته می شود و قرمزشان، نارنجی می شود... به کشف و شهود می رسند و چنان غرق در شناخت می شوند که خود را از هر چیزی وارسته می بینند و می رسند به "استغنا"... وارسته می شوند و با معرفتی که به اراده و نور ِ" او" کسب کرده اند، دیگر جز" او" هییییچ نمی بینند و نمی یابند و در اوج این جز "او" ندیدن، "توحید" نصیبشان می شود... از آن چه که رخ داده و دارد رخ می دهد، حیرانند... باورشان نمی شود... سرگشته اند... چه دارد می شود؟؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟؟ من کیستم؟؟ کجایم؟؟ چرا هستم؟؟ چه دارد بر سرم می آید؟؟ و "حیرت"..." حیرت"ی که چنان تحت فشارش قرار می گیرند که هی بیش تر خمیده و پژمرده و آشفته و بیمار می شوند... تب می کنند و می سوزند در تب و ضعف... زرد می شوند... آن قدر در این حیرت در بیماری رنج می کشند تا یک دفعه در لحظه ای، متوقف می شوند، دچار شهودی عمیق می شوند، الهاماتی بسیار سنگین بر آن ها نازل می شود، و زیر فشار سنگینی تحمل ناپذیر این شهود و مکاشفه، که گویا تمام هستی را و بسیاری از راز و رمزهای کائنات را در چند لحظه برایشان معنا می کند، پژمرده و بی نا و خشک می شوند و تمام برگ و هستی و تعلقاتشان، می ریزد و با باد، می رود... و این یعنی، مرحله ی نهایی، مرحله ی، "فقر و فنا"... پس از این، درختان ِعاری از هر تعلقی، بی هیچ بار و برگی، تنها مشغول حمد و ستایش و عشق ورزی به محبوبشان می شوند و هیچ خواسته ای از او جز خودش ندارند و مدام دست عبادت به سوی او دراز دارند و از "او" هیییچ چیز جز "او" نمی خواهند. وارسته و عاشق و حیران... و درختان ِظاهرا خشکیده و بی ثمر و چروکیده ی زمستان، در واقع همین عاشقان ِوارسته اند که دست هایشان بالاست برای ستایش معبود... و از آن جایی که از معبود هیچ نمی خواهند جز خودش، و این معبود سخاوتی بی انتها دارد، خودش پاداش این وارستگی را به درختان ِعاشق می دهد و به ازای این "هیچ" جز خودش نخواستن، "همه چیز" به آن ها می دهد... درختان پر و سرشااااار می شوند از زیبایی و شکوفایی و برگ و ثمر، و بهار و تابستان می شود... این است نتیجه ی وارستگی و جز معبود را از او نطلبیدن... جانا... "ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا/حلوا به کسی ده که محبت نچشیده"...
پاییز، هفت شهر عشق را در خود جای داده است... فصل بسیاااار بسیار سنگینی ست...شما هرگز نخواهید توانست سنگینی معنایی که این فصل برای من دارد و حجم عظیم و سنگین ِمعنایی که به من وارد می کند را بفهمید...این ها که خواندید، هیچ بودند...
درختان در پاییز، طلبشان آغاز می شود و به اوج می رسد... عاشق می شوند... شوریده و شیدا می شوند... به کمال می رسند... به نقطه ی اوج وارستگی می رسند... و کم کم چونان در فراق پروردگار(محبوب)شان درد می کشند، که ذره ذره گر می گیرند، قرمز و نارنجی می شوند... از تب و غم و ضعف، زرد می شوند، و در نهایت، تمام تعلقاتشان، می ریزد، همه را می سپارند به دست بادی که فرستاده ی "او"ست و با حرکتی سخت و گاهی نسیم گونه و لطیف، در سماعی گاه جانانه و گاه ملایم، برگ و بارها را می چرخاند و می کند و می برد... و آن وقت، فقط آن درخت ها می مانند و معبودشان، و دیگر هیچ... دیگر هیچ تعلقی میان آن ها و محبوبشان نیست که فاصله ایجاد کند... آری... پاییز، فصل عاشقیست... عاشقی، شوریدگی، شیدایی،دیوانگی، سرمستی و مستی...فصل از خود بی خود شدن و از تعلقات بریدن و وارستگی... فصل گر گرفتن و شعله کشیدن و سوختن در التهاب عشق... فصل تب کردن و بیمار و ضعیف شدن و زرد شدن از فراق و دلتنگی و هجران... فصل شور و حالی عرفانی و معنوی... فصل کشف و شهود و الهامات و مکاشفه... فصل سماع و شور ِجان... پاییز فصل جان و جانان است... فصل یگانگی با جانان و محبوب... فصل اوج و کمال... فصل بی قراری و سرگشتگی و پریشانی... فصل بلوغ... فصل عشق، معشوق، عاشق... پاییز، هفت شهر عشق است... "طلب" است و، "عشق" و، "معرفت" و، "استغنا" و، "توحید" و، "حیرت" و، "فقر و فنا"...
و این چرخه ی فصول و مراحل هفت گانه ی رسیدن به کمال، هی در عالم و طبیعت، تکرار می شود، هی هر سال، یک بار به طور کامل رخ می دهد تا هوشیاران و بیداران و زیرکان و طالبان، ببینند و بفهمند و درس بگیرند و بزرگ شوند... مایه ی معرفت و شناخت عمیق بشود و آنان که به عالم به دیده ی عمیق و برای شناخت، می نگرند، بتوانند با تماشای این جریان فوق العاده، به رشد و کمال و بلوغ برسند و وجودشان از دیگران، متمایز، و با معبود و محبوب ِجانشان، یگانه شود... و این جهان، سرشاااااار از نشانه ها و آیات و راز و رمزهاست... آیا می اندیشیم؟؟...
چیست؟ تا به حال کسی درخت ها و فصل ها و پاییز را این گونه برایتان توصیف نکرده بود؟؟ حالا هم که من نبودم که توصیفشان کردم؛" او" بود...
"گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
وادی اول:طلب
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
وادی دوم:عشق
کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادی سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
وادی چهارم:استغنا
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است
وادی پنجم:توحید
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام
وادی ششم:حیرت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"
وادی هفتم:فقر و فنا
بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود"...
عطار نیشابوری
و
"هفت شهر ِعشق را عطار گشت...
ما هنوز اندر خم ِ ، یک کوچه ایم"...
...
به کجا داریم می رویم؟؟ حواسمان هست؟؟
"کاروان رفت و تو در راه و بیابان در پیش
کی روی؟؟؟ ره ز که پرسی؟؟؟ چه کنی؟؟؟ چون باشی؟؟؟؟؟"...
...