خرید بک لینک
چند روز پیش که نزدیک کتاب هایم بودم، اتفاقی چشمم خورد به دیوان جان ِحافظ ِگرامی و عزیزم که در قابش بود، و ناگهان تازه به خود آمدم و بعد از ماه هااااا تازه دقت کردم که رنگ آمیزی قاب و جلد و تمام صفحات کتاب، کااااملا پاییزی است. ترکیب رنگ های نارنجی تند و سرخ و زرد و قهوه ای و شبیه به این ها... و طرح و نقش های گل و بلبل و خط بسیار زیبا و بخش هایی هم شبیه به طلاکاری ولی به رنگ ِنارنجی ِتیره ی براق. چه قددددر زیباست و من نفهمیده بودم. آخر ابتدا که پدر این دیوان را برایم آورد خانه و دیدمش، از ترکیب ِاین همه رنگ ِبه شدت گرم و تند و غلیظ، بدم آمد و حس کردم که حداقل قسمت های براق ِساده اش، می بایست رنگی جز نارنجی می بود و حتی همان طلایی مثلا(کلا از طیف رنگ های طلایی و قهوه ای و این ها، متنفرم)، ولی نه دیگر نارنجی، آن هم نارنجی به این تندی، خصوصا وقتی کنار یک عالمه طرح ِنارنجی و سرخ قرار گرفته است. خلاصه که تا همین چند روز پیش که اشاره کردم، از ترکیب رنگ این دیوان، چندان خوشم نمی آمد اما ناگهان با دیدن اتفاقی رنگ هایش، ذهنم رفت پیش پاییز و تازه حیرت زده شدم که طرح و رنگ این دیوان، چه قددددر پاییزی است و جالب. گرچه اکنون معتقدم بهترین رنگ برای بخش های ساده ی براق دیوان، رنگ سرخ ِ تیره بود؛ معرررررکه می شد. همین حالا به ذهنم رسید چون تا قبل از حالا، هر چه فکر می کردم، به ذهنم نمی رسید که چه رنگی باید جایگزین این نارنجی شود. اما به هر حال، حالا بیش تر از قبل این دیوان ِواااقعا زیبا را دوست دارم چون رنگش برایم تعریف جدیدی پیدا کرده است :پاییزی. صفحات کتاب هم که همه روغنی و با حاشیه ی بسیار زیبای پاییزی و با خط زیبای نستعلیق هستند و این دیوان واقعا زیبا و شکیل و دلبرانه است. مرسی از پدرجان بابت این دیوان. روز اول که آورد برایم و دیدمش، شروع کردم نگاهی به آن بیندازم که یک دفعه پدرم برگشت به مادر گفت: "دیدی بهت گفتم ... (نامم را گفت) خیلی حساسه رو کتابا و خیلی قشنگ و آروم ورق می زنه. ببین چه جوری گرفته کتابو دستش و بازش کرده"... این ها را در حالی گفت که من صفحه ای از کتاب را به اندازه ی شاید پنج شش سانت این طورها باز کرده بودم و از میان همان فضای کم، داشتم نگاهش می کردم. خوب، این اخلاق، اعتقاد، عادت و حساسیت ِمن است که لای کتاب را خیلی کم و بسیار با احتیاط باز می کنم و ممکن است کتابی چهارصد صفحه ای را تمام کنم در حالی که اصلا مشخص نیست کتاب، خوانده شده است. روی کتاب، حساسیتی وحشتناک و جنون گونه دارم. متنفرم از باز کردن زیاد کتاب و رفتار بی اصول با آن. باید بسیار با حساسیت و دقت و ظرافت با کتاب برخورد کرد. این را که پدر گفت، خندیدم و گفتم که مگر چه شده؟!! و پدر فرمودند که قبل از رسیدن من به خانه، مادر در حالی که لطف می فرمودند وقتی بر کاناپه جلوس فرموده بودند کتاب را برانداز می کردند، کتاب از دستشان می افتد پایین به صورت ِفکر کنم باز شده. بله...و من این را که شنیدم، قالب تهی کردم. خسته نباشند واقعا، سپاس. به هر حال از آن پس، دو دیوان دیگر را کم تر بر می دارم و با این دیوان انس گرفته ام و اغلب، همین را می خوانم. با قاب و جلد و صفحات ناب و زیبا و دلبرانه اش... اغلب، کتاب را می بوسم به حرمت کلام مقدس و ملکوتی و ناب ِحافظ ِعزیز... حافظ گرامی، که استاد ِگران قدر و بلند مرتبه ی من هستند، از بهترین و عزیزترین دوستان و رفیقان منند(بعد از خدا، اولیای الهی و مادرم بهترین دوستان منند و دیگر، هیچ کس. مگر افراد حکیم و عالمی همچو حافظ و سعدی ِعزیزم که در این گروه جای می گیرند)، همراز و همدم و هم صحبت و هم نشین ِگرامی و حکیم و دانا و عالی و درد آشنای من، و کسی که خیلی، خیلی، دوستش دارم، واقعا بسیار عمیق دوستش دارم و ریشه های این دوستی بسیار عمیق و قویست، و هرگز حس نکرده ام نیست،هرگز. ایشان همیشه برای من از هر زنده ای زنده تر بوده و هست، و مرگ او و زنده بودن من، هرگز هیچ مرزی برایم نبوده، و ارتباط من و او، ارتباطی بی مرز، ناب، عارفانه، عاشقانه، و بسیاااار بسیار عمیق و جانانه است. می دانم و می داند که خیلی دوستش دارم، و با کمال افتخار و اشتیاق و میل، به این دوست داشتن، اعتراف می کنم، بی هیچ امتناعی. ای کاش بودی حافظ ِعزیز... ای کاش بودی... اما برایم شفاعت کن تا ان شاءالله روزی، در سرایی که جاویدان است، تو را ببینم، از دیدارت جان بیفشانم، و هم نشین و هم صحبت ابدی ات شوم، با سعدی جانم و دوستان نابی که هستیم و به امید خدا، تا ابد هم خواهیم بود و هیچ چیزی قادر به گسستن این رشته های ناگسستنی ِدوستی عمیق و خالص و نابمان نیست... دوستتان دارم، با عشق و مهر... "قدیم دریغ مدار از جنازه ی"حافظ" / که گرچه غرق گناه است، می رود به بهشت"...

هر کسی که لایق دوستی نیست. دوست من فقط کسی می تواند باشد که از حکمت و علم و ایمان و شعور، لبریز و سرشار باشد و لاغیر. مادرم هم که همدم همیشگی ام است و همیشه گوش شنوا بوده است برای حرف ها و غرغرها و همه چیزم... خدا حفظش کند، همه ی مادران خوب را حفظ کند و از دنیا رفته هایشان را، بیامرزد و غرق رحمت کند به لطف بی دریغ و رحمت بی حدش...
در پاییزی که در راه است، با این دیوان پاییزی، با حافظ جان و جمع دوستان ِگرامی مان، جان را به شور خواهیم آورد، و همچو پاییز شعله خواهیم کشید و خواهیم سوخت در آتش سوزان ِعشق ِجانانمان، معبود ِجان، یگانه محبوب ِوالا و عظیممان، ان شاءالله...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:55 توسط روباه ِ پاییز... |

برچسب: دیوان,پاییزی, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 16:14

صفحه بندی