خرید بک لینک
پاییز، و شب...

من شب را خیلی دوست دارم، عاشقش هستم. تاریکی اش... سیاهی ناب و مطلقش... سکوت عمیق و خالص و نابش... ماه زیبای در آسمان، با مهتاب سفید-آبی ِفوق العاده زیبا و چشم نوازش... تنهایی آرامی که آدم در شب دارد... صداهای خفیف و خاصی که تک و توک به گوش می رسند، مثل صدای جغد، جیرجیرک، میو میوی ریز گربه ها، و صدای پرمعنا و مرموز و مبهم و عمیق عالم و جهان و طبیعت... و وحدت وجود در شب... خلسه ی عمیق در شب... خواب ناب و بکر در شب(اگرچه من از خوابش بهره ی چندانی نمی برم مدت هاست، و تا نزدیک صبح بیدارم اغلب...)... و مکاشفات و الهامات و تفکرات عمیقی که فقط و فقط در شب امکانشان هست و رخ می دهند... حالت سنگین ِعمیق ِمعنوی و ملکوتی و عرفانی شب و ارتباطی از همیشه نزدیک تر، با خدا... و خییییلی چیزهای دیگر که شب را یکی از خاص ترین رویدادهای عالم ساخته و خدا را شکر که اگر سه فصل منتظرم پاییزم، ولی انتظار برای رسیدن شب، خیلی کم تر است. گرچه همینَش هم عذاب آور است و روز برای من، در حکم بهار و تابستان در فصل هاست... عذابم می دهد. من روزها، شاید ظاهرا بیدار باشم ولی کاملا خواب و منگم و اراده کنم خوابم می بَرَد...آااااخ که در دانشگاه، چه زجری می کشم فقط خدا می داند... وای که صد بار می میرم و جان می کنم اگر مجبور باشم روزها که کاملا بیهوش و منگ ِخوابم، مشغول کاری جدی باشم... مغزم متلاشی می شود از شدت فشار روانی ِناشی از این که باید بخوابم، ولی امکانش نیست... ولی از غروب به بعد، من تازه هوشیار و بیدار می شوم. گرچه در هر حالت و زمانی خواب آلود ِ خواب آلودم، اما از غروب تا حدودا نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب، انرژی و حالت خاصی دارم که بیدار نگه ام می دارد و نزدیک طلوع آفتاب، تازه می گیرم می خوابم. شب، فوق العاده است... ماه است... ناب است... عشق است... جان است... آرزو داشتم طبق ایده ای هم که اخیرا فهمیدم جدا مطرح شده، ماهایی که افرادی هستیم که اوج انرژیمان در شب است، بتوانیم واقعا روزها را بخوابیم و استراحت کنیم، و شب ها مشغول زندگی شویم. این نظریه، به دلیل جدی بودن قضیه ی میزان انرژی در افراد در روز یا شب، واقعا مطرح شده. آرزوهای من خیلی کم است و شاید واقعا یکیشان همین است که می توانستم شب به دانشگاه بروم، شب به پارک و سفر و گردش و خیابان گردی بروم، شب قدم بزنم و موسیقی گوش بدهم، شب بیرون بروم و رانندگی کنم، شب قرار بگذارم برای دیدن آدم ها، شب کار کنم و سر کار بروم اگر شاغل شدم زمانی، و اصلا شب ها هر کاری که مربوط به فعالیت های زندگیست را انجام بدهم. شاید در آینده که همه چیز در انفجار ترسناک و وحشتناک و رعب انگیز ِ پیشرفت و تکنولوژی خواهد بود، این ایده عملی شود ولی اکنون، فقط یک آرزوی خیلی خیلی رؤیایی و شیرین ِ مُحال است و امثال من که به اصطلاح انگلیسی ها، "night person" هستیم، واقعا شدیم مهره ی سوخته، و حسابی رنج و عذاب می کشیم به دلیل وضعیت خاص جسمانیمان که اوج انرژیمان در شب است(بر اساس تحقیقات، هر شخصی در زمانی خاص از شبانه روز، در اوج انرژی اش است؛ برخی صبح، برخی ظهر، برخی بعد از ظهر، برخی عصر، برخی غروب، برخی شب، و برخی آخرشب؛ من جزء دو دسته ی آخرم، گرچه غروب هم بددددک نیست.)، واقعا انرژیمان الکی هدر می رود و مجبوریم در روز(که طبق تحقیقات، افرادی که اوج انرژیشان در شب است، روزها ظاهرا بیدارند ولی مغزشان خواب است)، عمیقا زجر بکشیم و جان بکنیم، و "morning person" ها،کاملا الکی، خوش به حالشان است و شانس الکی آورده اند. خلاصه که این طور است. بنده، یک نایت پِرسِن ِتمام عیار و کامل هستم. شب ها، انسان دیگری ام. گویا هر شب، پخته تر و کامل تر می شوم به لطف معبودم، و فردا صبحش، انسانی کاملا متفاوت از روز قبل هستم که خیلی بزرگ تر و باتجربه تر شده. کاملا می فهمم شهوداتی بسیاااار عمیق به من وارد می شود شب ها. کاااملا می فهمم. شب، معنای عشق است. خیلی دوستش دارم. گفته بودم پاییزم، روباهم. حالا می گویم که من، شب هم هستم... من، شب ام... به همان زیبایی شب و اسرار آمیز و ناز بودنش... با همان ماه و مهتاب سحر آمیزش... با همین شکوه و عظمت ِ بهت آور و شگفت انگیزش... با همین زیبایی بکر و ناب و بی نظیرش... شب، خیلی زیباست... واقعا زیباست... و ماه و مهتاب، زیبایی آن را حقیقتا تکمیل می کنند و در واقع، معنا می بخشند. حالا فکر کن پاییز باشد، شب هم باشد... وای خدای من... معرکه می شود معرکه... می شود در شب های جان برانگیز ِپاییز، کنار دریای آرام و گاه مواج، نشست و پتویی دور خود پیچید و رو به آتش، رازهای خود را همراه با گوش دادن به نوایی زیبا، همچو پیانو یا ویولون یا موسیقی اصیل ایرانی، در ذهن و قلب مرور کرد، و عاشق و عاشق تر شد... این روباه ِظریف، در شب های پاییز ظاهر می شود و جلوه ای از آن دیده می شود... در شب های پاییز خود را نشان می دهد فقط... من، یک روباه ِنارنجی، در یک شب زیبای ناب، میان جنگلی پاییزی که پر از برگ های درختان شده است، به پشت دراز کشیده ام و دستانم زیر سرم هستند، در حالی که با چشمانی بسیار زیبا و پر از رمز و راز هایی به وسعت کهکشان ها، به آسمان چشم دوخته ام، به ستاره های بی شمار زیبا می نگرم و در این میان، محو ماه و ماهتاب و زیبایی سحرانگیزشان، و رازها می شوم... رازهای زیبا، مثل بلور... شفاف و درخشان... و چشم هایم که زیباتر از آسمان و ستاره ها و ماه و ماهتاب، آسمانی بی مرز با کهکشان های بی انتها و بی نهایت را در خود دارند... و کسی که بخواهد به عمق آن ها بنگرد، محو و غرق خواهد شد...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:8 توسط روباه ِ پاییز... |

برچسب: پاییز, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 16:14

صفحه بندی