یکی از دوستانم هست که سال هاست با هم دوستیم، گرچه خیلی خیلی پر فراز و نشیب بوده این دوستی، اما باز هر بار در زمانی، به هم برگشته ایم. الآن هم شکر خدا با هم دوستیم. من واقعا قهر را دوست ندارم، چیز آزاردهنده ای است، ولی گاهی کاملا واجب است. این دوست، متولد نوزدهم آبان است. علاقه ای فوق ِافراطی به من دارد، کاااملا شیفته ام است، و در واقع، یک عاشق واقعی!! از همان کودکی که رفتم به مدرسه، من همیییشه از این ماجراها داشتم و هنوز هم دارم. همیشه و در هر سال، یک تا چند عاشق افراطی و دیوانه(!) داشتم در مدرسه، به شکل های مختلف! بعضی ها کادو برایم می آورند، و مثلا برای تولدم، کادوهایی نسبتا سنگین با توجه به سن کممان! یا برایم گل می آوردند! دسته ی گل!!! آن هم در مدرسه!!! آن هم برای من!!! آن هم با آن سن کم! برایم نامه می نوشتند، پیامک های آن چنانی می دادند، مدت ها به من خیره می شدند و محو می شدند کاملا! گاهی با لبخند ملیحی بر لب! هاهاها. فکر کنید کار به جایی رسید که این را در مورد علاقه ی افراطی یکی از دخترهای هم کلاسی به من، به مربی ورزشمان گفتند و آن احمق ِخرفت ِبی مغز گفته بود که این را به مسئولان مدرسه تان بگویید ممکن است جدی باشد! چه قددددر احمق بود! واقعا در حسی به آن زلالی و پاکی و آن قدر خالصانه و صادقانه، چه دیده بود آن بی شعور با آن ذهن بیمار ِمریضش! خلاصه که ماجراهااااا داشتم! یک دفعه برایم پنجاه تا پیامک می آمد! هر روز، گل! گاهی دسته ای گاهی شاخه ای!! نامه هایی، چه نامه هایی! که تو اسطوره ی زندگی من هستی! وای!! هاها... یا تا دم در خانه مان یک گروه مرا همراهی می کردند و بعد برمی گشتند خانه شان! هاهاهاااااااا... چه روزهایی بود! چه خنده دار! یا عروسک بزرگ و چیزهای مختلف! سر من دعوا می شد! رقابت شدید بود همیشه! حسادت بینشان به وجود می آمد و هر کس، آرزویش بود به من نزدیک شود! آرزوووو!!! واقعا آرزو! چون من آدمی بسیار سخت گیر و جدی و باجذبه بودم(ذاتا این گونه ام و هنوز هم همینم، شدیدتر و پخته و بالغانه تر، و از لودگی و لوس بازی و ناز و عشوه، با همه وجود بیزار و متنفرم. اه اه ااااااه)، اصلا با کسی شوخی نداشتم، و کاملا خشن و دیکتاتور بودم، نمره ی بیست برایم یک چیز کاملا عادی و طبیعی بود همیشه(اغلب و سال ها معدل کُلّم بیست بود چه رسد به نمره های عادی و ریز و کلاسی) ، همیشه از نخبه ها و باهوش ترین ها و رتبه یک ها و شاگرد اول ها بودم، همیشه و همیشه سوگلی معلم ها بودم و معلم ها عاشقم بودند نه به خاطر صرفا نمره های بیست، بلکه به خاطر فهم بالایی که به عنایت الهی داشتم و باعث شد معلمان چنان شیفته ی من باشند که هنوز هم با بعضی هایشان در ارتباطم و بیرون می روم، پارک می روم، کافی شاپ و رستوران می روم، برایم هدیه می خرند، از زندگی کاملا شخصیشان برایم حرف می زنند به راحتی، و یک دفعه محبوب ترین معلمم در یکی از قرار هایمان گفت که همیشه وقتی حالم را می پرسیده و به او می گفتند من جویای حالش هستم، کلی ذوق می کرده و خوش حال می شده!!، چون به گفته ی خودش من شاگرد خیلی خاصی بودم که هر معلمی آرزویش را دارد! چه قدر خدا همیشه بر من منت نهاده و لطف کرده به من... چه قدر... الحمدلله...، در مسابقات مقام می آوردم، همه مرا می شناختند، معلم تقویتی بچه ها بودم، از من خیلی حساب می بردند، و هییییچ، اصلاااا شبیه هم سن هایم نبودم هیچ وقت و همیشه از بودن کنارشان و رفتارهای کودکانه و دور از ادبشان زجر کشیده ام، و از کودکی تا به حال همیشه درگیر ادب کردن بچه های بی ادب بوده ام، و ساکت کردنشان در کلاس، و تذکر دادن بهشان، و تنبیه و جریمه شدیدشان، و هنوز هستم و هرگز دختر شیطان و بازیگوشی نبودم حتی سر سوزنی، و در این میان هزاران جنگ اعصاب رخ داده و شکنجه شده ام. همیشه از همان دبستان، کلی دشمن برایم ایجاد می شد به خاطر این اخلاق ها و سخت گیری هایم، و همیشه کلی دشمن داشتم که مدام پشت سرم و گاهی هم در رویم(که رو در رویم کم تر جرئت می کردند و من هم اغلب جوابشان را نمی دادم چون دهان گشادشان هیچ چفت و بستی نداشت و با انسان بی ادب و بی حیا نباید به هیچ وجه بحث کرد) از من کلی بد می گفتند و شاید متنفر بودند. اما جالب است که هیچ کس در آن جماعت برایشان خیرخواه تر از من نبود. ولی آن ها دنبال شر بودند و از خیر، بیزار. همیشه از اول تا حالا پشت سرم غیبت و بدگویی بوده ولی در ظاهر، خوش برخوردند. آدم دلگیر می شود از مردم واقعا. چه حرف ها که پشت سرم زده شد ولی چون خدا را داشتم، ذره ای شخصیت و آبرویم حتی تکان نخورد. انگار وز وز مگس هایی بود که هیچ کس محلشان نمی گذاشت و بهشان اهمیتی نمی داد. چون دروغ های شاخداری می گفتند که اصلا به من نمی خورد و احمق ترین آدم، کذب بودنشان را می فهمید. من که در راهروهای مدرسه دانش آموزانی که نمی شناختم دنبالم می آمدند و از من هی سؤال می پرسیدند و راز موفقیت و این حرف ها را میخواستند(همیشه هم با خنده به آن ها می گفتم که باور کنید من همه اش خوابم و زیاد درس نمی خوانم و هیچ برنامه ی خاصی هم ابدا ندارم برای درس خواندن. کاملا بی برنامه و کم درس می خوانم چون حوصله ندارم. در سال ِقبل از کنکور و بعد از کنکور هم هی باید می گفتم که کلاس کنکور نمی روم چون بیخود و چرت وقت گیر است. من فقط چهار هفته این طورها قبل از کنکور، تازه شروع کردم به درس خواندن، آن هم چه درس خواندنی! روزی دو ساعت شاهکار بود دیگر مثلا!! باور کنید کاملا راست و جدی می گویم. هاهاهاااااااااااا. کی باورش می شود من با چنین وضع ِدرس خواندنی به این جایی که خدا مرا رسانده رسیده ام وقتی خودم هم باورم نمی شود. فقط یک معجزه ی الهیست. همین. چون سال های قبل از کنکور که دقیقا می بایست اوج تلاشم باشم، دچار زدگی مفرط و مطلق از درس، و فرسایش ذهنی شده بودم و دیگر اصلا ذره ای کشش درس خواندن نداشتم و از ابتدای سال چهارم دبیرستان، مدل دانشگاهی درس خواندن ِمن(خواندن از رو، بدون حفظ، صرفا دریافت مفهوم کلی)، آغاز شد و این یعنی فاجعه. سوم دبیرستان هم که مهم ترین معدل را داشت و نهایی بود، هیچ حس درس خواندن نداشتم و برای امتحان ها، درس را در حالی که مثلا نه صبح امتحان داشتم، از پنج این طورها شروعش می کردم و در حیاط ِحوزه ی امتحانی تند تند می خواندم و گاهی کتاب کاملا رو هوا می ماند و شاید یک ششمش خوانده می شد. فاجعه اصلا فاجعه. ولی مثل همیشه به لطف خدا عالی گذراندم این ها را هم.). خیلی وقت ها توسط مادر بچه ها از من بد گفته می شد و جالب است که گاهی چند مادر، علیه من تبانی می کردند که مثلا مرا زمین بزنند. دیوانه بودندها. آخر زن های بیکار ِعلاف من چه کار به شما و بچه هایتان داشتم که این کارهای زشت و دون را انجام می دادید. واقعا مادر داریم تا مادر. این ها هم مادرند مثلا. چه مادرهایی. خیلی وقت ها دانش آموزان، مادرها و بزرگ تر هایشان را برایم می آوردند که مثلا من بترسم، ولی من با احترام، هیچ محلی به مادرهایشان نمی گذاشتم چون برایم جلف و مسخره و کودکانه بود این کارهای بچگانه. خیلی از خاله زنک بازی متنفر بوده ام همیشه، به شدت. و خودم را هرگز قاطی اش نمی کردم و نمی کنم به هیچ وجه. همیشه هم متنفر بوده ام و هستم از بچه دار شدن (علی رغم دوست داشتن بچه ها) ولی اگر هم مادر می شدم به فرض مُحال، همیشه طرف حق را می گرفتم، نه مثل تقریبا تمام مادرها، طرف بچه ام را در هر شرایطی. این، احمقانه ست و بچه را موجود غیر قابل تحمل و نفرت انگیزی خواهد کرد. ولی با وجود همه ی این ها، همه، همممممه می دانستند که من چه آدم ِفوق العاده خاصی هستم و همیشه متفاوت بودم. شاگرد زرنگ و نمره بالا همیشه بود ولی من به شدت خاص بودم به خاطر همه چیزم، و همین، مرا زبانزد می کرد و از مهم ترین چیزهایی که وقتی بچه ها دور هم جمع می شدند، راجع به آن صحبت می کردند.در حالی که به بقیه، کاری نداشتند. هنوز هم می دانم با این که دیگر با هم نیستیم، همان ماجراها پابرجاست با همان دشمنی ها و حساب بردن هایشان، و هنوز جرئت نزدیک شدن به من را ندارند واقعا و من این را دوست دارم. چون آن ها هیچ از حرمت و احترام و شخصیت و ادب و تربیت و حرمت و شعور و فهم، نمی فهمند. هییییییچ. البته ان شاءالله در دو جهان عاقبت بخیر شوند، الهی آمین. ولی اه اه. چه طور می شود دلتنگ دوران مزخرف و حال بهم زن مدرسه شد با آن جو آشغال و بچه های بی تربیت و بی شعور و مسئولان احمق بی کفایت. همیشه پدرم مرا تشویق می کرد که حقم را بگیرم، شجاع باشم، و کوتاه نیایم و واقعا هم این تشویق های او از من آدم بسیار محکمی ساخت. خودش را دخالت نمی داد بلکه به خودم یاد می داد چگونه باشم و این، بهترین شیوه ی تربیتی، و عالیست و من به او بابت این شیوه ی تربیتی عالیَش، افتخار می کنم که بخش مهمی از شخصیت مرا تربیت پدرم ساخت. خواهرم هم همیشه آماده بود من چیزی بگویم تا همه را سر جایشان بنشاند. حتی معاون ها و مدیر مدرسه ام حساااابی از او حساب می بردند و اگر گاهی کار به جاهای باریک می کشید، درجا جوری وارد صحنه می شد که واااقعا همه قالب تهی می کردند. از هیچ چیز ابا نداشت و البته این کمی می تواند دردسر آفرین و خطرناک شود گاهی. ولی به هر حال من همیشه یک پشتوانه ی قوی و عالی داشتم بعد از خدا و اولیای الهی و امور معنوی، که شکست نمی خورد و آن، خواهر ِبسیار بی باک و جدی و شدیدا جسورم بود که اگر جایی وارد صحنه می شد، مُحال بود موفقیت از آن ِما نباشد. الحمدلله بابت این خانواده. به هر حال، من حالم از مدرسه بهم می خورد، و دانشگاه هم دست کمی از مدرسه ندارد متأسفانه و جنگ اعصابم و شکایت ها و اعتراض هایم هنوز ادامه دارند و هنوز مدام با مدیران و رئیسان در تعاملم برای شکایات و اعتراض هایم. مدیر گروه و رئیس دانشکده را چند وقت پیش در چند ایمیل، حسااابی توبیخ کردم و هر دو سریعا پیگیر شکایاتم شدند و ذره ای جسارت نکردند. و این خیلی افتخار و سربلندی دارد که به خاطر شغل مهم یا ثروت زیاد یا نفوذ سیاسی یا هیییچ کدام از این ها از من حساب نمی برند افراد، بلکه فقط و فقط به لطف خدا، به خاطر قدرت ِبسیار محکم و سخت ِخودم است که "او" از قدرت مطلق و شکست ناپذیر خودش به من بخشیده است. این سربلندی دارد، نه این که آدم به خاطر پول و شغل مهم و این چیزهای آشغال ِچرت و پرت مردم را وادار به اطاعت ِظاهری ِزوری ای بکند که پشتش یک دنیا نفرت و فحش و کینه و نفرین خواهد بود. خدا را شکر که لااقل کمی صدایم به جایی می رسد با این ایمیل ها. من مثل مهره ی سوخته ام همیشه در این دنیا و در کنار این آدم ها. خوب، می گفتم... جوری بودم که کم تر کسی می توانست به من نزدیک شود. اگر کسی شوخی بیجایی می کرد، جوری رفتار می کردم که خشکش بزند. و کلا همیشه نماینده ی کلاس و معلم کلاس بودم. گاهی معلم در زمان های خالی به عنوان کلاس تقویتی، و گاهی معلم اصلی کلاس، تقریبا کل ترم! معلمی در ذاتم بود، انگار از اول بلد بوده ام، و هیچ وقت شبیه شاگردها نبودم واقعا. هیچ وقت. از همان اول شبیه معلم ها بودم و رفتار دانش آموزان هم با من مثل رفتار شاگرد با معلم بود. همیشه هم در دفتر معاون و مدیر بودم. گاهی یک دفعه کسی که هیچ نمی شناختمش، در مدرسه اسم کوچکم را صدا می زد و من فقط حسابی متعجب می شدم! تقریبا تمام مدرسه همیشه مرا می شناختند. بگذریم. با وجود تمام چیزهایی که از خودم گفتم، اما همیشه می کوشیدم انسان باشم. فقط برایم همیشه جالب و عجیب بوده و هست که چرا من از کودکی، معشوقه ی یک عالمه دختر بوده ام و هنوز هم دخترها بیش تر مجذوبم می شوند و آن ماجراها هنوز هم ادامه دارد. چه لیلاهایی که خودشان کلی مجنون داشتند ولی مجنون من می شدند! اصلا کلا نمی دانم چه قاعده ای است که همیشه کسانی مجذوب من می شوند که خودشان کلی طرفدار دارند، چه مرد چه زن. مصداق این بیت شده ام :"منم مجنون ِآن لیلا/که صد لیلاست مجنونش"! خوب من خوشم نمی آمد و نمی آید به نامحرم ها رو بدهم. خودم فکر می کنم یکی از مهم ترین دلیل های این که بیش تر، دخترها عاشقم می شوند، این است که من نسبت به دخترها و هم جنسانم، چون محرمیم و مشکلی نیست از نظر شرعی، نسبتا مهربان و خوش رو هستم، بهشان محبت می کنم، و نسبتا نرم رفتار می کنم با ایشان. ولی در مورد مردها، که نامحرمند، هیچ خوشم نمی آید ذره ای رو بدهم بهشان و حسابی دمشان را قیچی می کنم اگر ذره ای بخواهند خوش مزگی کنند یا نزدیک شوند، از بچگی هم همین بودم. غروری که پروردگارم مرا به آن امر کرده است و در ذاتم نهادینه ساخته است. و خوب در نتیجه کاملا طبیعی است که چرا همیشه بیش تر از مردها، زن ها عاشق من می شوند، چون خُلقی که زن ها از من می بینند، بیش تر شبیه خلق واقعی ام است اما باز هم اصل ِاصلش نیست. و اگر این خلق را به مردها نشان می دادم، الآن هزار نفر واقعا عاشقم بودند و شیفته و شیدا. خودم خوب می دانم. خوب می دانم که خُلق واقعی ام به راحتی هر مردی را عاشق و دیوانه و مجنون می کند و می تواند از من اسطوره ای بسازد با هزاران عاشق و شیفته. خودم خوب می دانم به لطف معبودم زنی هستم که بسیااااار راحت قدرت عاشق کردن هر آدم درست و حسابی ای را بدون محدودیت، دارم اما این کار را نمی کنم چون حقیرانه است. که چه؟؟ آدم خیلی باید حقیر و زبون باشد که هی عین عقده ای ها عطش و حرص و ولع داشته باشد که دیگران را عاشق خودش کند و بعد زجرشان بدهد در شکنجه ی فراق و هجران و دست نیافتنی بودنش. من روانی نیستم و مرض ندارم شکر خدا. سادیست هم نیستم، عقده هم ندارم. نیازی هم به این جور کارهایی که کمبودهای افراد را نشان می دهد، ندارم. پس خودم را ول نمی دهم تا همه کس مرا ببینند و بخواهند. من اگر واقعا خودم باشم، مهر ِمطلقم. ذره ای نامهربانی در من راه ندارد. اصلا و به هیچ وجه. اما چون با توجه به ظرفیت آدم ها با آن ها رفتار می کنم، نمی شود هرگز مهر مطلق باشم مگر با معبود ِجانم و اولیای الهی. والبته قطعا این محبوب ِ خیلی ها بودن، لطف سرشار معبود ِعزیزم بود که بر من ِنالایق منت نهاد و می نهد، و عنایت و لطفش را بی توقع نصیبم می کند. قربان این مهربانیَت جانان...
خوب، می گفتم...دوست ِپاییزی. این دوست از دوره ی راهنمایی مجذوب من شد و تلاشش آغاز شد برای نزدیک شدن به من. اما متأسفانه، اوایل، کمی طردش می کردم چون وااااقعا دو شخصیت کاملا متفاوت بودیم، با فرهنگ و همه چیز ِمتفاوت. و من نمی توانستم بپذیرمش، نه از روی غرور، بلکه از روی این که دوست آدم، باید شکل خود آدم یا بهتر باشد. او فقط می خواست در راه خانه همراه گروهمان باشد اما من به خاطر برخی چیزها، اذیت می شدم و کراهت داشتم اما کاملا نامحسوس، چون اصلا دل این را نداشتم هیچ وقت که کسی را مستقیم برانم، از خودم بیزار می شدم اگر چنین کاری می کردم. هرگز. اما خوب، او فهمید و کمی دور شد. الهی بمیرم برایش. دلم می گیرد به این قضیه که فکر می کنم. اما به هر حال، او از آن عاشق های واقعی بود!!! از آن هایی که "دست از طلب ندارم/تا کام ِمن برآید"!!! واقعا به او افتخار می کنم، چون آاااان قدر عاشق بود که به حدی سماجت کرد، رفت و برگشت، آمد و آمد، تلاش کرد، جان کند، خواست، تا سر انجام روزی به من و دوست صمیمی ام مهسا خانم ِگل گفت: "می شه از این به بعد منم با شما باشم؟؟؟". من و مهسا هم زمان نگاهی به هم کردیم و بعد به او نگاه کردیم و گفتیم که چرا که نه. حتما. و دوستی واقعا پر ماجرای ما آغاز شد. جالب است بدانید که مهسا که دوست صمیمی من بود سال ها، و اکنون هم گرچه رابطه مان را تمام کردم اما قلبا خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و آرزویم خوشبختی مطلقش است، چه جور آدمی بود. بر خلاف چیزی که فکر می کنید، این دوست ِناز ِمن، ساده ترین، سااااااااااده ترین، بی آزار ترین، کم صحبت ترین، منزوی ترین، و لطیف ترین دختر کلاس بود!!! هنوز هم او را یکی از شایسته ترین دوستانم می دانم! با این که همیشه نمرهایمان عین هم بود مگر با چند صدم تفاوت، اما هرگگگگگز در این دوستی حسادتی نبود و عمیقا از موفقیت هم خوش حال می شدیم. کافی بود کوچک ترین گلایه ای کنم تا او اشکش دربیاید از بس شدید دوستم داشت و از بس لطیف و حساس بود! خیلی دوستم داشت و تنها آدم زندگی اش بودم که همه چیز و همه ی زندگی و رازهایش را فقط به من می گفت و اگر من نبودم، تا ابد در سینه اش می ماندند. چه بی رحمانه این دوستی طولانی را تمام کردم(البته با دلیل و منطقی)... واقعا آااااه... یک بار که با او (مهسا) قهر کرده بودم به دلیلی(هرگگگگگگز کاری را بی دلیل انجام نمی دهم، از جمله قهر و قطع رابطه کردن را) و نمی دانست خانه نیستم و مدرسه ام(یادم نیست او کجا بود که مدرسه نبود. شاید هنرستان بود و زودتر از من تعطیل می شد)، آمده بود خانه مان پشت در اتاق، چننند ساعت مانده بود، و وقتی رسیدم، از پنجره ی ساختمان دیدمش که منتظر است!!! و من آن لحظه، از این همه عشق، حیرت کردم و بعدا، گوشی ام را که خانه بود چک کردم، و دیدم کلی پیام فرستاده بوده که فکر می کنی اگر در را باز نکنی می روم؟؟؟ آن قدر می مانم تا در را باز کنی. طفلی فکر می کرد خانه ام و در را رویش باز نمی کنم. ولی من مُحال بود در زندگی ام چنین کاری کنم. می توانم الآن گریه کنم بابت این ها. خیلی وقت ها به خاطر من دوید، جنگید، گریه کرد، تلاش کرد، و آخر...من... چه بی رحم...
به هر حال برگردیم به دوست پاییزی... دوستی سه نفره ی ما آغاز شد و یک مثلث. در واقع هیچ وقت دوستی ای بین دوست پاییزی و مهسا نبود. چون دوست پاییزی فقط از من خوشش می آمد نه مهسا(نه که دشمن باشندها، نه اصلا. یک دوستی کاملا خالصانه ی سه نفره بود، ولی جنس رابطه ها خیلی فرق داشت دو به دو) وگرنه مهسا که اصلاااا اهل این حرف ها نبود. مهسا دوستش داشت همیشه. چه خاطره هایی...چه اردوهایی... یک دفعه که بزرگ تر شده بودیم و من دوست ِ بی ارزش و پستی داشتم که متولد نهم آبان بود، این دوست پاییزی حسادتش حسابی گل کرده بود و هی می گفت همه اش با اویی و با من مثل آشغال ها رفتار می کنی!!!! یا خداا!!! حتما می توانید بفهمید که من با او درست رفتار می کردم ولی او زیادی حساس بود روی من!! می گفت مثلث عشقی درست کرده ای؟!!! هاهاهاااااااااا. وای این حرفش را هنوز هم یادم مانده و برایم مثل همان زمان خنده دار و واقعا بامزه است! خیلی باحال بود! دیییوانه! مثلث عشقییییی!!! هاهاهاااااااا. هنوز هم به او می گویم دیوانه چون هنوز دیوانه است خانم عاشق پیشه ی حسود ِبامزه! ولی من واقعا هرگز، هرگز از این علاقه ی شدید و حساسیت او، سوء استفاده نکردم (چون کار بسیار پستی است) و هرگز ذره ای نخواستم حسادتش برانگیخته شود یا زجر بکشد یا او را عذاب بدهم یا از این جور کارهای سادیسمی که تا کسی بفهمد شخصی دوستش دارد با بی شعوری و حیوانیت، همه را روی او پیاده می کند. هرگز به خودم اجازه نمی دهم کسی را که دوستم دارد الکی زجر بدهم، بلکه اتفاقا سعی می کنم هوایش را داشته باشم تا کم تر اذیت بشود. اما در هر حال، او حساس بود و البته مرا هم نسبت به خودش حساس کرده بود. البته من خودم در کل روی این چیزها حساسم. در کل، هنوز هم رابطه ی خاصی بینمان است که جنسش دوستی نیست، بلکه نوعی حالت جاذبه ی شدید با حسی شبیه به عشق است. دیوانه وار عاشقم است و عمیقا دوستش دارم. طبق گفته ی خودش او عاشق آدم های مغرور است و از اول هم به همین خاطر مجذوب من شده بوده. البته آن زمان ها مغرور ِتند و کمی بی منطق بودم ولی حالا اگر غروری باشد فقط و فقط به دلیلی محکم است ولاغیر. راستی، حالا یادم افتاد بگویم که این دوست پاییزی کسی بود که خودش وبلاگ داشت از اول، و این فضا را به من معرفی کرد و باعث آغاز وبلاگ نویسی من شد! یادم است اولین بار وقتی طرز کار با بلاگفا را به من آموخت و بعد دید من چه قدر سریع همه چیز را خودم برای خودم ساختم، کلی تعجب کرد و گفت خیلی سریع یاد گرفتی فلانی هر چه می گفتم نفهمید!! هاهاها... به خودش هم گفته ام که آدم خیلی خاصی است و می تواند انسان خاص و مهم و بزرگی بشود و باعث شده بخش قابل توجهی از مهم ترین اتفاقات زندگی من برایم رقم بخورد. آشنایی با وبلاگ، که باعث شد مهم ترین و تأثیرگذارترین اتفافات زندگی ام رخ بدهند و از من، آدم فعلی را ساخته اند. آشنایی با فیلم "ماهی و گربه"، که از من خواست چون امکان دیدن این فیلم را ندارد من بروم سینما ببینمش.فیلمی که وااااقعا از فوق العاده ترین فیلم های ایرانی و زندگی من است و سه یا چهار بار رفتم سینما دیدمش و بعد هم که دی وی دی اش آمد، خریدمش و الآن دارم. و بعد من در جست و جوی سینمای مناسبی که این فیلم را پخش کند(فیلمش از سینمای "هنر و تجربه" بود و هر جایی پخش نمی شد) با سینما "خانه هنرمندان" آشنا شدم و بعد با پارک هنرمندان، و اتفاقات بسیار مهمی که در آن پارک و بخش های مختلفش برایم رقم خورده و آن جا را برایم تبدیل به خاص ترین محیط دنیا کرده است. و خیلی خیلی اتفاقات مهم دیگر که همیشه بابت این که او باعث شد در زندگی ام رخ بدهند، ممنونش خواهم بود. به عبارتی می توانم بگویم این دوست پاییزی، در زندگی من، الهام بخش خیلی بزرگی است همیشه و هنوز هم. ازدوران مدرسه می فهمیدم گرچه درس خوان نیست و نمره هایش پایین است اما در رشته ای که انتخاب کند، از بهترین ها خواهد بود چون هوشش در آن خوب بود. و سرانجام رفت و خواند رشته ای مربوط به کامپیوتر را و حالا مدام می درخشد و می درخشد در این رشته و سال قبل در کنکور، رتبه اش صد و خرده ای شد و بهترین دانشگاه فنی ایران، دانشگاه شریعتی قبول شد که به دلیل شرایطی که داشت، نرفت ولی ان شاءالله به زودی ادامه تحصیل خواهد داد. در حال حاضر گرچه مدرکش هنوز تکمیل نشده و باید ادامه تحصیل بدهد، اما یک خانم مهندس عالی، باهوش، و موفق است و یک کارمند نمونه در یک شرکت خوب. برایش خیلی خوش حالم و امیدوارم روز به روز با یاد خدا موفق تر شود. این دوست پاییزی که مدت ها از محیط وبلاگ فاصله گرفته بود، بعد از اتفاقات و ماجراهای فوق العاده وحشتناکی در زندگی اش، و ضربه های وحشتناکی که خورد و نابودش کرد، به سفارش ها و توصیه های قبلی من، اینستاگرام را تقریبا رها کرد و بعد از چند سال، برگشت به وب نویسی و حالا من تنها کسی هستم که به من گفت دوباره می نویسد و می خوانمش. اما بنده ی خدا تا به حال چند باااار به من اصرار کرده که اگر جایی می نویسم، آدرس وبلاگم را به او بدهم ولی من قبول نمی کنم. چون دلم می خواهد رها و بی قید بنویسم و در جایی بکر. اگر کسی کشف کرد جایی را که می نویسم، که عیبی ندارد. اما خودم معرفی نمی کنم. خوب من چند وب داشته ام و دارم. اما آدرسشان را به کسی نمی دهم. به هیییییچ کس. برای خودم می نویسم و آرامش دارم این گونه و حوصله ی حرف و نظر مفت کسی را هم ندارم. حرف ناب باید گفته شود. برایم کاری نداشت آدرس وب هایم را به خیلی ها بدهم و کلی خواننده جمع کنم که سر و دست بشکنند برای خواندن مطالبم، اما خودم نخواستم و هنوز هم نمی خواهم چون می خواهم محیط وب، برایم محیطی شخصی، و خلوتی دنج باشد تا در آن تنها باشم و خلوت کنم و ذهنم را مرور کنم و ذهنیاتم را بیرون بریزم، بی هیچ قیدی. مگر هم صحبتی عالی بیابم. وگرنه اگر مزاحمی پیدا شود، درجا آدرسم را عوض می کنم. در دست نمی مانم، مثل ماهی لیزی مدام سر می خورم و یافتنم ناممکن می شود. می خواهم رها باشم و شمس را خوب می فهمم. ما خیلی شبیه همیم. همان قدر آزاد و رها و بی قید، مگر در قید های حضرت دوست و معبودمان. ولا غیر.
این دوست پاییزی، از آدم های خاص زندگی من است. می گفت دفعه ی آخر که قطع ارتباط کرده بودیم، از جلوی درب دانشگاهم که رد می شده، یاد من می افتد و گریه اش می گیرد! یا مثلا یکی از دوستانم که یک بار او را در مترو دیده بود، می گفت سلام و احوال پرسی کرده اند و بعد دوست پاییزی به این یکی دوستم می گوید که تو فلانی هستی؟؟ همان رفیق فاب ِ... (اسم من)؟!! من خندیدم این را که برایم تعریف کرد. که این دوست حتی در حالت قطع ارتباط هم مثل همیشه روی من حساس، و نسبت به دوستان دیگرم حسود بود! خیلی خوش حالم چند ماه پیش بعد از قطع ارتباطی شاید دو ساله، به من پیام داد و چیزهایی گفت، و من گفتم که، هیچ چیز بین ما عوض نشده است! و دوستی ما مثل قبل و خیلی پخته تر، دوباره آغاز شد به لطف خدا. من واقعا اگر کسی از کرده ی اشتباهش حقیقتااااا پشیمان باشد، و بخواهد جبران کند و عذر بخواهد، بی هیچ منتی با آغوش کاملا باز می پذیرمش و می کوشم هرگز به رویش نیاورم اتفاقات گذشته را و جوری با او رفتار کنم گویا هرگز مشکلی بینمان پیش نیامده است. سال هاست که این گونه ام و بابتش خیلی ممنون خداوند هستم چون واقعا دوستان قدیمی را با آغوش باز می پذیرم و عذرشان را قبول می کنم همیشه. گویا هیچ چیز نشده و همان اوج رابطه ی دوستانه مان است. البته فقط و فقط به شرط عذر خواهی کردنشان، پذیرفتن اشتباهشان،دیگر هرگز تکرار نکردن اشتباهاتشان، و جبرانی کامل. وگرنه به سرعت دوباره قطع رابطه می کنم چون نمی خواهم حرمت ها شکسته شوند و اذیت شوم. خدا را شکر.
ما در طی این رابطه ی دوستانه ی چند ساله، خیلی خیلی هم دیگر را اذیت کردیم و بیش تر او مرا، با بعضی رفتارهای زشت. ولی خدا را شکر حالا جفتمان خیلی پخته تر هستیم(گرچه هنوز خیلی فرق بینمان است و چند روز پیش به او گفتم فرق میان من و او چیزی به اندازه ی یک قرن اختلاف سنی است. و واقعا همین طور است) و تنِش ها را سعی می کنیم کم کنیم و زود از بین ببریم. دوست پاییزی جز غروری که می گفت داشتم(!)، پاییزی و آبانی بودنم هم خیلی در این که مجذوبم شود مؤثر بوده و شاید او باعث شد من هم نسبت به این امر علاقه ی خاصی پیدا کنم و برایم خیلی مهم شود! می بینید این آدم چه شخصیت مهم و تأثیرگذاری در زندگی من بوده است؟!! واااقعا!!! حالا هم این دوست جان ِپاییزی، دیروز وسط کارش به من پیام داد و یکهو بی مقدمه گفت بیا برویم کوه! دیوانه! من گفتم کدام کوه؟!! گفت فلان کوه!! گفتم کی؟!! گفت فلان زمان! من اول کمی اذیتش کردم و سر به سرش گذاشتم، و بعد، پذیرفتم! چون کلا آدم به شدددت پایه ای هستم برای چیزهایی که دوست داشته باشم! خیلی خیلی پایه ام، اما متأسفانه هرگز هم پای خوبی نیافته ام و نداشته ام. هرگز. و هنوز جویایش هستم. "دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست /گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما /گفت آن که یافت می نشود، آنم آرزوست"... من دقییییییقا مصداق این شیخم سااااال ها و، سااااااااال هاااااااست...
و در مورد کوه خدا رحم کند!! هاهاها. امیدوارم حسابی بهمان خوش بگذرد و با دوست پاییزی، یک پاییز زیبا و پرماجرا را آغاز کنیم، ان شاءالله...دو پاییزی... پاییز و دوست ِ، پاییزی...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:57 توسط روباه ِ پاییز...
|
برچسب: پاییز,دوست,پاییزی,
نویسنده: غزل رادمنش
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 16:14