پاییز آمده ست که خود را ببارمت...
پاییز نام ِ دیگر ِ : «من دوست دارمت»...
بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را...
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت...
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت...
پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من...
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت...
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو...
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت...
پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگ ریز...
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت...
سید مهدی موسوی
رسیدن پاییز، خیلی خیلی نزدیک شده و من اصلاااا حواسم نبود. این چند روز آن قدر به دلایلی، به شدت درگیر بودم که ذهنم پرت شد از تاریخ، و این که شده نوزدهم شهریور و چه قدددر پاییز نزدیک شده است. گویا هر چه درد بود، ریخت در شهریور تا با رسیدن پاییز، یک جسم جدید با روحیه ای جدید، آغاز شود و جان بگیرد، ان شاءالله. خیلی خوش حالم از این همه نزدیک بودن پاییز، اگر عمری به اذن الهی باقی بود، ان شاءالله پاییز امسال را هم خواهم دید، با همه ماجراهای فوق العاده خاصش.
پاییز یعنی شعر. این شعر بسیار زیبا، شاید به جرئت بتوانم بگویم زیباترین و دقیق ترین و عالی ترین و کامل ترین شعریست که تا به حال در مورد پاییز خوانده ام و همچو دیگر شعرهای سید مهدی موسوی ِعشق و جان، عاشقش هستم شدید. و شاید بتوان گفت دقیق ترین حس های مختلف من نسبت به پاییز، در این شعر مطرح شده است. نه این بگویم انگار شعر از زبان من است، یا نیست. این بسته به امور مختلف است. منظور من تشابه حسی ِخیلی قوی است. و می شناسم آدم هایی را که فصل های دیگر هستند، کسی که بهار است...
پاییز سرتاسرش و هر ذره اش، شعر است و شعر. می شود هی نگاهش کرد و هی شعر سرود، بی وقفه. پاییز زیباست و حس خاصی دارد که هر آدم ِعمیقی با حس های قوی را می تواند شاعر کند. من مدت هاست با شعر زندگی می کنم و نفس می کشم و قلبم می تپد. آن قدر سااااال هاست مدام و با عشق و همه ی جانم شعر می خوانم و حفظ می کنم و دکلمه می کنم و گوش می دهم و می سرایم و... که دیگر مدت هاست خودم، تبدیل به شعر شده ام و به خاطر خواندن ها و نوشتن های خیلی زیاد و عمیق و حرفه ایَم هم، تبدیل به کلمه شده ام. من کلمه ام. من، خود ِشعرم. من شعر و کلمه شده ام. حرکاتم، لبخندم، خندیدنم، لب هایم، اندامم، موهایم،نگاهم،چشم هایم، حرف زدنم، صدایم، همه چییییزم شعر اند. نگفتم شاعرانه اند، گفتم شعر اند. این یعنی چیزی بی نهایت بالاتر از شاعرانه. اصلا به هم هیچ شباهتی ندارند آن قدر سطحشان متفاوت است و شعر بودن بی نهایت بالاتر از شاعرانه بودن است. خودم را می خوانم، از بر می کنم، و می شناسم و بررسی می کنم خیلی دقیق، مثل یک شعر.
من اگر کسی شعر حالیَش نباشد، چونان توی ذوقم می خورد و حس بدی به من دست می دهد که هیچ وقت آن شخص نخواهد توانست به من نزدیک شود، هیییییچ وقت. شعر را باید دقیق خواند و عمیق فهمید.
این که بگویم من شعر ِمجسم هستم، دقیق نیست. دقیقش همان است که گفتم؛ من، شعرم. شعری بسیار عمیق و مبهم و پر رمز و راز که شاید جز "او" کسی هرگز نتواند ذره ای بشناسدم. شعر را "بااااید" با عشق خواند وگرنه اصلا قابل فهم و درک نخواهد بود، حس ها و رموز و زیبایی ها و عظمت و شکوهش اصلا فهمیده نخواهد شد، و در واقع شعر این گونه، تلف می شود. پس شعر حتماااا و حتماااا باید با عشق خوانده شود تا فهمیده شود و ارزشش حداقل کمی درک شود(ارزش کاملش هرگز شناخته نخواهد شد و فقط "او"ست که ارزش کامل هر چیز را می داند)، و این است که اگر عشق نباشد، خواندن شعر قطعا ممنوع خواهد بود و ابدا حق خواندنش را نخواهند داشت.
و چه می توان کرد با دختری که رگ ِخواب ندارد، اصلا، مگر شاید اگر یک رگ خواب داشته باشد، آن، فقط شعر است... فقط و فقط، شعر...
پاییز، شعر است... و من، پاییزم؛ و من، شعرم...